تبليغاتX
غرفه ی ناز

غرفه ی ناز

«یک روز صبح، سر زده در ما طلوع کن»

«دوباره گمش کردم ، کجاست این نقاب من ؟؟؟


نه شرم و حیا، نه عار داریم از تو
امّا گِله بی‌شمار داریم از تو


ما منتظر تو نیستیم آقا جان
تنها همه «انتظار» داریم از تو...!

یک عمر تو زخم‌های ما را بستی
هر روز کشیدی به سرِ ما دستی


شعبان که به نیمه می‌رسد آقا جان!
ما تازه به یادمان می‌آید هستی!

uv92lrn9pp21vshd99tf.gif



یک روز صبح، سر زده در ما طلوع کن
خورشید را سلام بده، در رکوع کن!


بر بادهای هرزه‌نشین، راه را ببند
یعنی علاج واقعه، قبل از وقوع کن


متن زمان به صفحة آخر رسیده است
راوی تویی، روایت خود را شروع کن


تا باز بشکُفند تبار محمّدی
در کوچه باغ‌ها، نَفَست را شیوع کن


تا پی بری به خیل هواداران خویش
تنها به شعرهای معاصر رجوع کن


هی وعده می‌دهند که این جمعه می‌رسی
این پنجشنبه هم سپری شد، طلوع کن

 

uv92lrn9pp21vshd99tf.gif

 

بیا که بدون یاد تو مردست قاصدک

بیا که بهاران بی یاد تو رفتست زین دیار

آری بیا که نگاه عاشقم تاب ندارد بیش ازین

آری بیا که چشم انتظارت نشسته ایم»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:8  توسط نسترن  | 

« سلام بر دحوالارض »

 

سلام بر دحوالارض، روزی که ابراهیم و عیسی(ع)، چشم به جهان گشودند تا نابخردان را با روشنایی آشنا کنند. 

سلام بر دحوالارض، روزی که آسمان و زمین، برای آدمی آغوش می‌گشایند و نعمت‌هایشان را سوی او روانه می‌کنند. 

سلام بر دحوالارض، روزی که برای نخستین بار خدا نعمت‌هایش را نازل کرد تا آدمی به مهرش پی ببرد. 

سلام بر دحوالارض، روزی که عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد تا ما گم گشتگان کوی دوست، عشق را بجوییم و ببوییم، بلکه در سرای فانی آرام گیرم و آرامش دیگران را بر هم نزنیم، و آرام‌گاه خلایق باشیم و دل آرام پس از چند صباحی زیستن، راهی سرای باقی شویم. 

سلام بر دحوالارض، روزی که خدا آن را پدید آورد تا بهانه‌ای دیگر بر بهانه‌ها بیفزایید، بلکه آدمی را رها کند از زندان دنیا و برهاند از بند اهریمن. 

سلام بر دحوالارض، روزی که لب بر هم می‌نهیم و از بدگویی دوری می‌کنیم، روزی که چشم می‌بندیم و نازیبایی‌هایی را که زیبایی به چشم می‌آیند، نمی‌نگریم، 

روزی که از افترازنندگان دوری می‌کنیم، از واژه تهمت بیزاری می‌جوییم، روزی که تهی‌دستان را دوست خود می‌شماریم و مستکبران را به حال خود رها می‌کنیم، 

روزی که شمع وجودمان را بار دیگر با شعله ایمان روشن می‌کنیم، بلکه از تاریکی ظلمت‌کده دنیا بکاهیم، روزی که آب می‌پاشیم و غبار از تنها راه هستی می‌زداییم و گام‌های نویی را به این راه دعوت می‌کنیم، 

روزی که واژه واژه می‌نویسیم، بلکه واژه واژه بخوانند و آگاهی منتشر شود و بر شمار آگاهان افزوده شود، روزی که قامت راست می‌کنیم و به دور دست می‌نگریم تا سواری سبزپوش ببینیم که می‌آید تا ما را برهاند و همه روزمان را دحوالارض قرار دهد، 

روزی که عشق دوباره معنا می‌شود تا معنای الهی‌اش را حفظ کنیم و برای خود زمزمه کنیم تا آرام یابیم و به آرامشی جاودانه برسیم، 

روزی که جامه نوی خویش را می‌پوشیم و جانب صحرا می‌رویم و جانب کوه‌ساران می‌دویم و نشانی دوست را می‌گیریم، بلکه دوست اعظم را بیابیم و بر سر یک سفره بنشینیم و روزی‌مان فراوان گردد. روزی که... .

سلام بر دحوالارض، روزی که خدا آن را پسندید برای انسان، تا انسان برای پسندیده گشتن خویش بکوشد.

 

 

مهم‏ترین روز این ماه شریف، روز بیست و پنجم این ماه است که به روز «دحوالارض»

 مشهور است: «دحو» به معنی بسط و گسترش است. شاید مراد از این تعبیر،

 آن باشد که در این روز کره‏ی زمین که سرتاسر در زیر آب بود، در محل کعبه‏ی فعلی

 از زیر آب خارج شد و به اذن خداوند از این قسمت خشکی‏های زمین گسترش یافت.

 البته حوادث و وقایع دیگری نیز در این روز واقع شده که همه دال بر اهمیت و عظمت

 این روز است، همانند: نصب کعبه به عنوان خانه‏ی خدا،

 به زمین آمدن حضرت آدم علیه‏السلام، ولادت حضرت ابراهیم

و حضرت عیسی علیهما‏السلام و. . .

از مهم‏ترین اعمال این روز، «روزه» است، زیرا این روز،

 یکی از چهار روزی است که در تمام سال، روزه‌اش به شرافت و فضیلت

بسیار مشهور است و برابر با ثواب هفتاد سال و کفاره‏ی گناهان هفتاد سال

 دانسته شده. از امیرمؤمنان علیه‏السلام هم روایت شده:

کسی که این روز را روزه بدارد و شبش (شب بیست و پنجم) را به عبادت

 مشغول باشد، ثواب عبادت صد سال را که روز و شبش را در عبادت گذرانده باشد،

 خواهد داشت و هم‏چنین هر گروهی که در این روز گرد هم ایند برای ذکر خداوند،

پراکنده نمی‌گردند مگر این که خواسته‏ی آنان عطا می‌شود».

از این روایت به دست می‌اید، دور هم جمع شدن و دعا و توجه به خداوند در این روز

 به صورت جمعی، مورد عنایت ویژه است و این فرصت مغتنمی است برای

 هیأتی‌ها که برنامه‏ی ویژه و بخصوصی را ترتیب بدهند و از آن‏جا که این روز،

 یکی از روزهایی است که ظهور حضرت مهدی ارواحناه فداه در آن احتمال داده شده،

خواندن زیارت آل یس، بسیار مناسب است، زیرا خود آن حضرت فرمود:

«هرگاه خواستید به واسطه‏ی ما به خداوند تبارک و تعالی توجه پیدا کنید،

این دعا را بخوانید».

ضمناً نمازی دو رکعتی برای نزدیک ظهر این روز هم نقل شده که در هر رکعت

 یک حمد و پنج مرتبه سوره‏ی «شمس» خوانده می‌شود و بعد از سلام نماز،

دعای کوتاهی خوانده می‌شود که در اعمال روز 25 ذی‏القعده در مفاتیح آمده است.

زیارت نکته‏ی پایانی هم این که روز 25 ذی‏القعده در نزد خواص

و اهل معرفت با زیارت سلطان القلوب مولانا علی بن موسی الرضا علیه‏السلام گره خورده،

 به طوری که همه ساله در این روز، بسیاری از اهل معرفت و بزرگان و علما از دور و نزدیک

خود را به مشهدالرضا علیه‏السلام می‌رسانند و زیارت در این روز را ترک نمی‌کنند.

از مرحوم میرداماد نقل شده: «زیارت حضرت رضا علیه‏السلام در این روز،

 از بافضیلت‌ترین و موکّدترین اعمال مستحبی است».

گرچه بنا بر نقل غیر مشهور، روز بیست و سوم این ماه،

روز شهادت حضرت رضا علیه‏السلام است و در این روز هم زیارت حضرت از دور و نزدیک

 مورد سفارش قرار گرفته ولی برخی علما و بزرگان، زیارت بیست و پنجم را ترک نمی‌کردند.

به هر حال امیدواریم هر که کبوتر دلش یاد آقا کرد،

 بداند آقا طلب کرده و یاعلی بگوید و عازم شود.

غریب است و غمش مفهوم دارد

نشان از مادری مظلوم دارد

رضا عطر حضورش در خراسان

صفای چهارده معصوم دارد.

.

التــــــمـــــاس دعــا

.

یا علی24.gif

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:35  توسط نسترن  | 

« براي لحظه ي شفاعت »

 

 

بارالها!

« در لحظه های شفاف دعا

 با تسبیح و ثنای فرشتگانت همراه می شوم

 و با آهنگ نیایش هایم

 در خلوت سرای اهل نیاز جاری می گردم

و با خیل نمازگزارانت در آسمان نگاه تو پرواز می کنم

و با مرواریدهای اشک، گونه هایم را برای تو می آرایم

 تا با شمیم حضورت پنجره های امید و شفاعت را به رویم بگشایی »

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 2:20  توسط نسترن  | 

« الله اکبر ... »

أصدقائي

شاهدوا هذه الحشرة

سبحان من علمها ما لم تعلم ..











سبحان الله ..والحمد لله..والله أكبر..
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 6:20  توسط نسترن  | 

«برای لحظه ی دیدار»

دعا در مسجد جمکران

 

«دلم انگاری گرفته... قد بغض یا کریما

عصر جمعه

 توی ایون

می شینم مثل قدیما

 تو دلم میگم آقا جون

تو مرادی من مریدم !

من به اندازه ی وسعم ، طعم عشقتو چشیدم ...

کاشکی از قطره ی اشکت کمی آبرو بگیرم

یعنی تو چشمه ی چشمات با نگات وضو بگیرم

برای لحظه ی دیدار

 از قدیما نقشه داشتم

یه دونه هدیه ی ناچیز

واسه تو کنار گذاشتم

یادمه یکی بهم گفت : هر کسی تنهاست تو دنیا ...

یه دونه نامه ی خوش خط بنویسه واسه ی آقا

کاغذ نامه رو بعدش

 توی رودخونه بریزه

 بنویسه واسه  مولاش

خاطرت خیلی عزیزه ... خاطرت خیلی عزیزه»

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:0  توسط نسترن  | 

تولد دردانه ی زهرا امام رضا(ع)مبارک

 

اللهم صل علی ، علی بن موسی الرضا مرتضی الامام التقی النقی و حجتك علی من فوق الارض ومن تحت الثری الصدیق الشهید صلاه كثیره تامه
زاكیه متواصله متواتره مترادفه كأفضل ماصلیت علی احد من اولیائك

 

reza1.jpg


 
            33ktctx.jpg


            attachment.php?attachmentid=8857&stc=1&d=1216739736

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:23  توسط نسترن  | 

بندگی پادشاه جهان

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان ، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت. گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟ ))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 4:34  توسط نسترن  | 

«جلوه های حق»

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:43  توسط نسترن  | 

«آخر کجا روم به کجا...»

                         تصاویر دیدنی از مکه مکرمه - عکس های احرام و حاجیان و کعبه ...

 

«پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز

آخر کجا روم به کجا ایها العزیز

 

رو از من شکسته مگردان که سال‌هاست

رو کرده‌ام به سوی شما ایها العزیز

 

جان را گرفته‌ام به سردست و آمدم

از کوره راه‌های بلا ایها العزیز

 

وادی به وادی آمده‌‌ام از درت مران

وا کن دری به روی گدا ایها العزیز

 

چیزی که از بزرگی تو کم نمی‌شود

این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز

 

خالی‌تر از دو چشم من این جان نیمه جان

محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز

 

- ما- جان و مال باختگان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز

 

دستم تهی است... راه بیابان گرفته‌ام

دست من و نگاه شما ایها العزیز»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:41  توسط نسترن  | 

« پرواز »

بهانه‌ای برای رفتن و ...
 
بوی بهشت، نوای نینوا/ با شهدا چه می‌گویند

 
IMAGE633398079359327500.jpg

 نشسته بودم رو به روی جمعیت. خیلی شلوغ بود، گاهی آن قدر فشار جمعیت به زانوهایم زیاد می شد که به دیوار پیاده رو تکیه می دادم، اما باز هم نمی شد نرفت. موج می خوردی میان خیل آدم هایی که فقط گریه در آن لحظه با صداهای بلندشان همراه بود و آرامشی در ظاهرشان نمایان نبود.

264kvmx.jpg

بعضی ها خودکار و روان نویس و ماژیک های رنگی در جیبشان گذاشته بودند، به تابوت ها که نزدیک می شدند، از جیبشان بیرون می آوردند روی تابوت ها چیزهایی را دست نویس می کردند؛ برخی درد دل هایشان را می نوشتند، بعضی ها یکی دو بیت از زیباترین شعرهایی را که می شد در مقام شهید آواز کرد، و بعضی هم سه نقطه می گذاشتند...اگرچه بیشتر یک التماس عاشقانه بود برای دستگیری...

Click for Full Size View

دلم لرزید وقتی دختر جوانی را دیدم که با زحمت بسیار خود را از میان جمعیت به تابوت ها  رساند و در عین حال مراقب چادرش بود که عقب نرود یا در میان دست و بال بقیه زن هایی که آمده بودند تا خاطر خودشان را با یاد شهداء عطرآگین کنند، گیر نکند و سیاهی عزتش جا نماند میان آن همه شوق اشک آلود جمعیت، بعد تا دستش رسید به یکی از تابوت ها، روان نویسش را روی پرچمی که تابوت را در آغوش کشیده بود چسباند تا بنویسد. اما گریه امانش را بریده بود و دل می زد و نمی توانست بنویسد. آخرش خیلی محکم نوشت یا زهرا(س) و بعد سه نقطه مقابلش گذاشت و باقی نوشتن را رها کرد و از رفتن با جمعیت همراه شد...باقی حرفایش را باهمان قطره های اشکش گفت...

2ew174x.jpg

انگار سفرای آسمان به زمین آمده اند و همه قرار است، شکوائیه های چند ساله خود را به آن ها بگویند.
شنیده بودم که شهیدان می توانند، هفتاد نفر از نزدیکان و آشنایان خود را شفاعت کنند. وقت شفاعت با این همه جمعیت چه می کنند؟ می شود انکار کنند آشنایی و نزدیکی دل های کسانی را که آنروز برای تجدید میثاق با آن ها با چشم هایی بارانی به عشق دیدار آمده بودند؟ چنین جمعیتی را که در میان آن ها برخی فریاد می زدنند واحسرتا
 و گویا جامانده اند و خواب مانده اند، فراموش می کنند شفاعت کنند؟

ne9mwm.jpg

ولی نمی توانم شک کنم به سخاوت آن هایی که رفتند و همه داشته های دنیایی شان را برای ماندن همین جمعیت دادند و به همه این دنیای فانی لبخند زدند و رفتند و تنهایمان گذاشتند با امیدی به شفاعت بی دریغشان.
آن طرف تر، جمعی از خواهران نشسته بودند
 و گرد تابوتی، شهیدی گمنام را در آغوش کشیدند،
 وقتی مرا می بینند یکی شان که دارد زیارت عاشورا را با نوای سوزناکی می خواند، چادرش را بر می گیرد تا اشک های زلالش را نبینم و در هیبتی از چادر مشکی اش پنهان می شود و در بندهای زیارت عاشورا بخش هایی از درد دل هایش را زمزمه می کرد. دخترانی که اطرافش نشسته بودند، هر کدام سر بر تابوت گذاشته و دل به نوای زیارت داده بودند. شاید با خود می اندیشیدند که حالا که تو رفته ای، چه طور حفظ کنند خاکی را که آغشته به خونت است ای شهید. تویی که گمنامی و نیازی به نام های این دنیایی نداری و سبکبار و برنده تری نسبت به آن هایی که نامشان بر جای ماند.

گویی همه می دانند، تو که رفتی نامت را هم با خود بردی، تا دیگر هیچ چیز از سنگینی این دنیا به دوش نکشی و دنیا حسرت نام تو را نیز در دل بی رحمش بکارد.
میان جمعیت دست های بلند شده به سوی آسمان تابوت ها، پرچم را که لمس می کردند، بر صورت هایشان می کشیدند، انگشتان تبرک شده را و چشم ها در هاله ای از اشک یاد جان باختگان سودای با پروردگار را فریاد می زدند.
مادر شهیدی تسبیح می گرداند و عکسی از فرزند شهیدش را به سوی آسمان گرفته بود. سال هاست منتظر بازگشت پیکر جگر گوشه اش بوده، گوش هایم را تیز می کنم، با فرزند شهیدش سخن می گوید: " رحیم جان، مادر، رفتی و نمی دانستی وقتی تو را خوب می بینم که پرواز می کنی، جان از تنم رخت بر می بندد... پسر جان، تنهایم گذاشتی عزیز دلم.." آن قدر این عبارات را با مکث و اشک نجوا می کند، که پسر جوانی که کنار اوست، با صدای بلند اشک هایش را فریاد می کند.

گمان می کنم برادر کوچکش باشد، خیلی شبیه عکس میان قاب است، با صورتی که ملتهب شده و خیس از اشک است، اما می توان آن شباهت را با لبخند میان قاب حس کرد. دست مادر را گرفته و به سوی تابوت می برد، مادر تسبیح چوبی اش را به یکی از تابوت ها می کشد، بو می کند و باز گریه می کند.

i71o9t.jpg

گلی گم کرده ام می جویم او را / به هر گل می رسم می بویم او را.
 تنها بیتی که با دیدن این صحنه ها به یادم می آید همین است.
 جانبازی روی ویلچر بود، خود را روی زمین انداخت، چند نفر او را بلند کردند و به سمت یکی از تابوت ها  بردند، او نیز خودش را روی تابوت می اندازد، بیست سال حرف دارد با همرزمانش... بیست سال ماندن، بیست سال به خاطر آوردن صحنه هایی که پر کشیدن دوستانش را تداعی می کردند، بیست سال بدون پا در اندیشه پرواز بودن...

3097up5.jpg

صدایی از او به گوش نمی رسد، شانه هایش می لرزد، چند ثانیه ای سرش را روی تابوت حرکت می دهد، باز صدایی نمی شنوم، به خود که می آیم، می بینم روی زمین افتاد، آن قدر بی صدا ناله کرد که از حال رفت. بعد از چند دقیقه برایش آب می آورند، به هوش که می آید گریه می کند، باز هم بی صدا، باز هم آرام، نور خاصی دارد چهره سختی کشیده اش...
 
نمی توانم دیگر بمانم.
 
باید رفت. باید دید و حرکت کرد. نمی شود ماند و فقط گریه کرد...این راه پر برکت همیشه
 
ادامه دارد و شهدایی را می طلبد که گهگاه زنده اند و در میان ما نفس می کشند و چراغ راه
 
می شوند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:0  توسط نسترن  |