|
غرفه ی ناز | ||
|
بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كامیون در محله ها توزیع می شد، خالی كردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روكش طلا، رینگ اسپرت تا... و حال با تن های فربه، تكیه زده بر صندلی های نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن كلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم. مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شود! متاسفانه اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پُز دادن و له كردن دیگران سیری ناپذیر شده است ... ورشكسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی مراكز ادبی فرهنگی و هنری و ... برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم! ... می شود كتابها نوشت...
فقط كافیست یك ذرّه احساس كنیم كه یكى مخالف نظر ماست آنوقت چنان نابودش می كنیم كه انگار خدای رو بنده نیستیم [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:50 ] [ نسترن ]
![]() اگه بهتون بگن امروز آخرين روز عمرتونه چكار مي كنید؟؟؟ دوست دارید رو سنگ قبرتون چی بنويسند؟؟؟ تو اين فرصت 4 خط وصيت نامه بنويسيد... !!!!!
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:30 ] [ نسترن ]
تا که پرسیدم ز منطق، عشق چیست در جوابم این چنین گفت و گریست لیلی ومجنون همه افسانه اند عشق تفسیری ز زهرا و علیست شهادت حضرت زهرا (س) بر شما تسلیت باد
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 17:55 ] [ نسترن ]
«سلام "خدایم"... خوبی ؟!! چکار می کنی این روزها معبودِ من؟!! چه خبر از بنده هایت؟!! "خدایم"... صدایم را می شنوی؟؟!!! صدایم می رسد به تو از لابه لایِ اشک هایم؟!! خطوط این دنیا خوب نیست "خدایم"؛ همیشه خراب است... ترس آن دارم، همه ی حرفهایم را بگویم و صدایم به "تو" نرسد... اما... راستی... فراموش کرده بودم "خدایم" ؛ که "تو" نزدیک تری از رگِ گردن به من... مرا ببخش که یادم رفته بود ، "تو" همین جایی... در هر نفس با منی... ببخش "خدایم"... ببخش... "خـــــــــــــــــدا" ؛ "خدای خوبم"... دیده ای که وقتی کسی به غم و مصیبتی دچار می شود ، دیگران برای تسلایش ، او را در آغوش می کشند ، سرش را بر شانه شان می گذارند ، او را نوازش می کنند و به او می گویند : گریستن خوب است در لحظات تلخ ، تو نیز، اشکهایت را آزاد کُن بلکه بارٍ غم دلت سبک شود... و او می گرید؛ او که داغــــــــدار است ، او که غـــــــــم دیده است ، او که دلـــــــــــتنگ است ، او که تــــــــــنهاست ؛ بی محابا ، بلند و رها ، سر بر شانه ی کسی دارد و دستِ نوازشی است که او را همراهی می کند..... "خـــــــــــــــــدا " ؛ "خدای مهربانم..." بغض گلویم را می فشارد؛ سخت ، اشکهایم بی تابی می کنند برای رها شدن از زندانِ چشمهایم .... اما... هر چه می گردم ، جز شانه های امن و مهربان "تو" ، نمی یابم .... جز "تو" کسی را نمی یابم که در تمام لحظات ؛ سحرگاه و شامگاه ، خوشی و ناخوشی ، تلخی و شیرینی ؛ در کنارم باشد و مرا و این اشکهای بی تابم را تحمل کند.... که مرا و بی تابی هایم را تحمل کند ... که سخت است تحمل ِ اینهمه بی تابی و اشک و درد.... "خـــــــــــــــــدا" نمی دانی چه لحظه های شیرینی است برایم وقتی از حس گریه سرشارم و سر بر شانه های "تو" می گذارم و های های می گریم و "تو" که مرا تنگ در آغوشت می گیری ، مثل یک مادر ، مرا نوازش می کنی ... دستهایت را بر سرم حس می کنم و اشکهایم را می بینم که شانه هایت را خیس کرده.... و "تو" به من می گویی : گریستن خوب است دلتنگم ، رها کن اشکهایت را، این مرواریدهاي قیمتی را.... و من مثل کودکان ، که بهانه جویی می کنند و دلتنگی ؛ برایت می گریم.... "خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا"... و آنقدر می گریم تا حال بدم، خوب می شود و آرام می گیرم..... "معبود بی همتایم"... این روزها ، این شبها ، این ساعتها و لحظه ها ؛ هر جا که می روم ، هر جا که هستم ؛ بغض، بی امان با من است و "تو" نیز و شانه های مهربانت و آغوش گرمت... برای من که در همه ی شهر غریبم ، برای من که با خودم هم غریبم ، برای من که دلتنگم....
شاکرم "تو" را، که هستی ؛ مرا می شنوی ، مرا می بینی ، می فهمی ام ، می خواهی ام و دوستم داری.... دوستت دارم "خدای من".... نه! این حس ، این حضور ، فراتر از دوست داشتن است...» عاشــــــــــقم بر تو "خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا".....
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 19:42 ] [ نسترن ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||